تبليغاتX
×× در مورد خودم××

×× در مورد خودم××

من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزدبر من ××من خودم هستم و یک حس غریب که به صدعشق و هوس می ارزد

سلامHello

اينروزها در پي تبليغات گوناگون تلويزيون مبني بر ازدواج آسان و آگاهانه و.. Heart Smileو هندوانه هاي پياپي كه زير بغل جوان ها گذاشته ميشه، سريك سري از خانم هاي محل ما( بهشون ميگن گروه ضربت) حسابي گرم شده كه دختر ها و پسرها رو به هم معرفي كنن...

واصل و مبناي اساسي در انتخاب زوجات اينه كه دو نفر مكمل همديگه باشند.Gemini

معناي مكمل از نظر اين خانم ها:زوجيه كه يكي شون يه ويژگي مدنظر اونها رو داشته باشه!

مثلا يكيشون تحصيلات عاليه داشته باشه. اون يكي ديگه مهم نيس بي سواد باشه!

يا اينكه مهم نيس دختر خانم 10سانتي رو از آقا بلندتر باشه!مهم اينه كه يكي شون قد بلند باشه تا بعدا بچه هاشون نرمال باشن!

يا يكي شاغل باشه فرقي نداره خانم يا آقا، بالاخره يكي بايد خرج زندگيو در بياره ديگه!!!

و....

گروه ضربت هميشه تمركز خودشونو روي يك دختر ميذارن و تا اونو به هر پسري كه از راه رسيد ندن، دست بردار نيستن.كه البته تا جايي كه سراغ دارم وصلت زيادي رخ نداده.غير از يك مورد كه ملاك اصلي  اين وصلت زيبايي و خوش تيپي داماد بوده و نه چيز ديگه!

كه هم اكنون داماد مد نظر به دام اعتياد افتاده و به زودي با اين دنياي نامرد خدافظي ميكنه...

خلاصه،اين روزها دختري مد نظر خانمهاست كه داراي قدي بلند و چشماني عسلي و كلا خوشتيپHippie كه اكنون هر پسري، از بي سواد تا دكتر و از بيكار تا رئيس شركت و از كج و بدقواره تا خوش تيپ و باكلاس... روانه منزل ايشان ميكنن..flirtysmile2.gif : 41 par 27 pixels.

حال اگر خدا خواست و وصلتي رخ داد در پست بعدي به اطلاع ميرسانم.


پ.ن1:گروه ضربت سه چهار نفر بيشتر نيستن كه ميانگين سني آنها 60 مي باشد و سطح تحصيلات حول و حوش سيكل و با اعتماد به نفس بالا..

پ.ن2: پسر خوشتيپ از ديدگاه ايشان بايد قد بلند، چاق و با سبيل باشد.eating.gif : 35 par 25 pixels.

پ.ن3:دختر خوشكل از ديدگاه ايشان بايد سفيد،تپل با موهای بلند و ...باشد.

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 12:26 توسط فافا| |
                                                

                قرآن به جز از وصف علی آیه ندارد

                     ایمان به جز از حب علی پایه ندارد

                          گفتم بروم سایه لطفش بنشینم

                                گفتا که علی نور بود سایه ندارد

            

             کارت پستال عید غدیر خم

          

      عید غدیر

                بر شما مبارک

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 12:11 توسط فافا|

سلامي دوباره

بعد از يه وقفه طولاني دوباره سر و كله من پيدا شد.

.......

امروز يكي از دوستان اومده بود پيشم و خيلي ناراحت و پريشان بود.مي گفت امتحان ميانترمشو خراب كرده و..

منم كلي دلداريش دادم و خيالشو راحت كردم كه حالا تا پايانترم هزار راه نرفته واسه جبران هست..

همين موضوع جرقه اي شد كه خاطره اي سري رو تعريف كنم كه سر دلم مونده بود و خيلي دوست داشتم واسه همه بگم

ولي نميشد.چون مربوط ميشد به يه تقلب شگفت انگيز كه هيچ كس

نميتونه ادعا كنه مشابه اونو انجام داده. البته من تو وب قبلي پستايي

در مورد اين موضوع داشتم ولي اين يكي رو نميتونستم افشا كنم

چون بيان اون تا قبل از ثبت نمره هام خيلي خطرناك بود.

قضيه از اين قرار بود كه ترم 7 دانشگاه كه بودم وضعيتي مشابه همين

دوستم داشتم .ميانترم درس ساختمان داده ها رو خراب كرده بودم. و

توي كد نويسي حسابي لنگ ميزدم و اميدي به پايانترم هم نداشتم و

چون سال آخر بودم نميخواستم درسو حذف كنم.

خلاصه توي بد مخمصه اي افتاده بودم كه ناگهان دستي از غيب

به كمكم شتافتHappy Dance و استادبرگه هاي ميانترم رو كه ازرشته هاي

مختلف روي هم تلنبار كرده بود به صورت خيلي مخفيانه- البته به

خيال خودش- داد به استاد حل تمرين كه يكي از دانشجوياي كامپیوتر

و ازقضاي روزگار رفيق فابريك من بود اونم دودستي برگه ها رو تقديم

من كرد تا برگه ميانترمم بيفته دست خودمو...

خودم ميدونم كارم خيلي بد بوده ولي چه كار كنم فشار زندگي و رفيق ناباب و ...منو وادار كرد.

اینقدر دلم میخواست همون موقع که درس و پاس کردم این ماجرا رو واسه همه بگم

ولی نمیشد دیگه....


پ.ن1:اميدوارم اين پست بدآموزي نداشته باشه چون دفعه قبل يكي از دوستان از شيوه من استفاده كرده بود و حسابي تو هچل افتاده بود.

پ.ن۲:بعضی شیوه ها ظاهر غلط انداز میخواد

پ.ن ۳:از همراهي همگي تو مدتي كه نبودم ممنونم. به قول يكي از دوستان بعضي چيزهارو بايد فراموش كرد.

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 10:55 توسط فافا| |

 سلام

یه چند وقتیه احساس می کنم خدا یه فرشته رو مامور کرده چهار

چشمی مراقب اعمال و رفتار من باشه خوب شاید بگید که هر آدمی

یه فرشته داره که اعمالشو ثبت می کنه ولی این مامور من یه فرق

اساسی با فرشته های بقیه آدما داره اونم اینه که با کوچکترین

 خطایی که مرتکب می شم یه پس گردنی محکم نثار بنده می کنه که

با مخ می خورم تو دیوار رو به رویی و تا میام از فاز افسردگی خارج

بشم یکی دیگه محکمتر نثارم میشه. خلاصه اینه که مدتیه دچار

دپسردگی مزمن شدم یه چیزی که از آنفلانزای نوع آ بدتره

حالا اينا رو نگفتم كه هي راه و بيراه بيايد بگيد:

اي واي چت شده

اي واي بيا برام درد و دل كن 

اي واي بيا سنگ صبورت بشم

اي واي بيا با هم گره از مشكلاتت باز كنيم

اي واي چي و چي و چي و....

در ضمن تا از اين حالت خارج نشدم از آپ جديد خبري نيس!!!

ولي اين به اين معنا نيست كه من به وبم سر نزنم چون خيلي وقته كه

يه جورايي معتاد شدم


 پ.ن: خبري نيس، كسي رو خبر نكردم!

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 19:31 توسط فافا| |

موضوع انشا:گاو بودن چه فوایدی دارد؟

با سلام خدمت معلم عزیزم و عرض تشکر از زحمات بی دریغ اولیاء و مربیان مدرسه که در تربیت ما بسیار زحمت می‌کشند و اگر آنها نبودند معلوم نبود ما الان کجا بودیم.

اکنون قلم به دست می‌گیرم و انشای خود را آغاز می‌کنم.

البته واضح و مبرهن است که اگر به اطراف خود بنگریم در میابیم که گاو بودن فواید زیادی دارد. من مقداری در این مورد فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که مهمترین فایده‌ی گاو بودن این است که آدم دیگر آدم نیست. بلکه گاو است. (گاو از انسان برتر است.)

هرچند که نتیجه‌گیری باید در آخر انشاء باشد.


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 11:52 توسط فافا| |
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

                              

          

      

  میلاد باسعادت امام رضا علیه سلام مبارک

      

پ.ن:هر سال میلاد امام رضا (ع) رو جشن میگیریم ولی نمیدونم چرا امسال که این هشتا (۸/۸/۸۸) با هم جور شدن همه منتظرن که تو این روز یه اتفاق خاصی بیفته؟نمیدونم شایدم بیفته!!

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 14:12 توسط فافا|

سلام

نميدونم رابطه شما با تصاوير سه بعدي چه جوريه؟؟!

اما در مورد خودم بايد بگم كه يكي از آرزوهاي من، از دوران كودكي تا به حال ديدن حداقل يكي از اين تصاويره، كه تا به حال محقق نشده.

چند روز پيش يه تصوير سه بعدي روبروي من بود و من همچنان در حال  حسرت خوردن بودم كه رفيق جانم -زهره- از راه رسيد و مدعي شد كه همه جور تصوير سه بعدي رو ميتونه ببينه!

و اين جوري دستورالعمل داد:"ببين تصوير رو آنقدر نزديك صورتت ميكني كه نوك دماغت بچسبه به اون،بعد چشماتو لوچ ميكني و كم كم تصوير رو دور ميكني،بعد چشماتو خمار ميكني و ...."

چون راه حل رفيق ما كمي دور از عقل مينمود با خودم گفتم آزمايشش ميكنم.

يكي از همين تصاوير رو اسم زيرشو خط زدم –تصوير يه چتربازبود- و گذاشتم جلوش:

-حالا بگو اين چيه؟

(فورا عمليات چسباندن به نوك دماغ و..... انجام شد)و

-اين خره!!!!!!!!!

هه هه خر زدن تو تصويرشون! چقدرم عجيب غريبه!!

-خر چيه؟حداقل بگو الاغ.

-نه همون خوبه، خر بيشتر بهش مياد تا الاغ!

-ديگه خالي بندي كافيه اين عكس يه چتربازه.

-تو از كجا ميدوني؟ تو كه نميتوني ببيني!

-خوب زيرش نوشته بود.

-آهاااااااااااااااااان،نه بابا اينا رو الكي زيرش مينويسن!من كه هيچ وقت اين چيزي كه اين زير مينويسه رو نميبينم!

همش خالي بنديه.والا...

-

.

و اينگونه بود كه من خيالم راحت شد كه حداقل اگه تصاويرو نمي تونم ببينم، دچار توهم فانتزي هم نميشم..والا...

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 15:49 توسط فافا| |

چند شب پيش پدر و مادرم براي ملاقات يكي از اقوام راهي سفري يك شبه شدن و من كيفور بودم كه يك 24 ساعتي را درتنهايي مطلق بسر ميبرم و به كاراي عقب افتادم ميرسم.Yah

همينطور در حال و هواي خودم بودم كه نميدونم مادر بزرگم از كجا نازل شد.

 در حالي كه از اين ديدار ناگهاني شوكه شده بودم ولي به خودم دلداري ميدادم كه "مادر جون كه سر شب خوابش ميبره،فقط بايد سر و صداي اضافي نكنم و لامپها رو هم به موقع خاموش كنم و..."

 تا 2 نصف شب مشغول كارام بودم و...ديگه از خستگي داشت خوابم ميبرد.

رفتم بخوابم غافل از اينكه مادر بزرگ تازه الان موقع بيدارشدنشه.

ساعت 2و نيم شب

_فافاااااا

_بله

_پاشو نماز صبحتو بخون.

_الان كه خيلي زوده دو ساعت ديگه اذونه!

.

.

_فافاااااااااااساعت چنده؟اذون نشد؟

-ساعت 3

_پس برو يه ليوان آب بيار من قرصامو بخورم.

.

.

_فافاااااااااا

هنوز اذونو نگفتن؟ساعت چنده مگه؟يه چراغي تو اون اتاقه برو خاموشش كن.

_چيزي نيس مال تلويزيونه!

_خوب برو خاموش كن بهت ميگم!!!.

.

_فافاااااااا،يه صدايي مياد از آشپزخونه!برو ببين چيه.

ـ

.

.خلاصه مراسم نماز صبح به خوبي برگزار شد.

6صبح

_فااااااااافااااااااااپاشو يه چايي دم كن من ميخوام برم.

_ا...حالا تشريف داشتيد

(ايول ايول ،حالا تا شب كه مامان اينا ميان ميگيرم ميخوابم)Happy Dance

ساعت 7 مادر بزرگ تشريف بردنHello،

همه چيز محيا بود واسه يه خواب راحت كه.....دوباره يكي زنگ زد

خانم همسايه:

سلام فافا جون امروز بچه هامو با سه تا از بچه هاي خواهرم پيشت ميذارم يه كاري واسم پيش اومده،قوربونت جبران ميكنم تو هم كه تنهايي،

بچه ها بياين بريد تو خونه فافاجونو اذيت نكنيدااااا

Baby Girl

ـ

پ.ن۱:مادربزرگ رو سر بنده جا دارن

پ.ن۲:کارهای عقب افتاده ای که میگم معرق با چوبه که چون شبها سر و صدای زیادی تولید میکنه ترجیح میدم وقتی تنهام اونا رو انجام بدم.

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 0:47 توسط فافا| |

سلام

من هر چي ميخوام دير به دير آپ كنم نميشه.هي خدا يه سوژه ميذاره جلوي پام...

عرضم به حضورتون كه من و دوستم زهره خانم طي مسافرتي به منظور يه سري كارهاي الكي به منزل خواهرم رفتيم. و ديروز ساعت 4 بعد از ظهر طي يك خداحافظي سوزناك تصميم گرفتيم به ديار خودمون برگرديم.

تو خيابون:

-در بست ترمينال

-ميشه 4000تومن

-.......قبول

ترمينال:

-آقا 5 فلان جا 2 نفر.

-فلان جا ديگه واسه ساعت 5اتوبوس نداره

-از كي تا حالا؟؟؟!!

-از همين امروز..

-

و به اين ترتيب ما دست از پا دراز تر راه برگشت به منزل خواهرم رو در پيش گرفتيم.در حالي كه به شدت حالمون گرفته شده بود و باهم مشاجره ميكرديم....

به خاطر جبران اون 4000تومن كه الكي از دستمون رفته بود،تصميم گرفتيم كه كل مسير رو با اتوبوس واحد برگرديم.حالا تصور كنيد با 4 تا ساك ، خسته و كلافه...

توي يكي از مسيرها يه پيرزنه اومد كيف و وسايلشو سپرد به ما و پياده شد تا بليط بخره،همون موقع اتوبوس راه افتاد.چشمتون روز بد نبينه من و زهره اتوبوسو رو سرمون گذاشته بوديم.همه –از جمله خود راننده-وحشت زده برگشته بودن ما رو نگاه ميكردن:كه چي شده؟كسي طوريش شده؟؟؟

ما:نه يكي ميخواد سوار بشه.

راننده:.....(يه چيزي گفت كه اينجا جاش نيس)

خلاصه همه مسافرا داشتن به ما چش غره ميرفتن و بد و بيراه ميگفتن.ماهم كه حساس،ديديم فضا سنگينه ايستگاه بعد پياده شديم،تو يه خيابوني كه اصلا نميدونستيم كجاس؟!!

دوباره:

-دربست خونه خواهرم

-ميشه 5000تومن!!

-

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 0:57 توسط فافا| |

سلام

این ماجرا رو دنبال کنید:

بعد از ظهر

من و دو تا از دوستام مشغول گپ و گفتگو

-راستي فافا جوجه هات بزرگ شدنا!!!

-مخصوصا اون زرده انگار خيلي زبر و زرنگه..

ساعت 2 نصف شب

در عالم خواب: "ديدم كه داشتم تو حياط به جوجه ها دونه ميدادم كه جوجه زرده دويد طرف در حياط ،همون موقع در حياط باز شد وبابام اومدتو پاشو گذاشت روي جوجه م و له ش كرد"

سحر

من:مامان ديشب خواب ديدم يه نفر پاشو گذاشت رو جوجه زرده و كشتش!

مامان:كي!!؟؟؟

من:نميدونم يه کسی به طور مثال بابا!

مامان رو به بابا: تو حياط كه راه ميري حواست باشه جوجه ها رو له نكني.

بابا:

ساعت 10صبح

رفتم سر وقت جوجه هام،ديدم جوجه زرده بدجوري تو خودشه ، گفتم حتما سرماخورده.تا ظهر كلي قرص سرماخوردگي و مولتي ويتامين و... ريختم تو حلق اين بيچاره.

بعد از ظهر ساعت 5

جوجه زرده مرد.

من:

اینم عکس جوجه هام بود

این دو تا عاشقانه همو دوست داشتن.هر چند هر دو شون جوجه خروس بودن

-من از کجا میدونم؟؟

-خوب معلومه چون فقط جوجه خروسای مردنی رو میارن میفروشن

 پ.ن1:لعنت به چشم شور

پ.ن2:خداياااااااااااااا پس چرا اين همه خواب خوب كه ميبينم به اين سرعت تعبير نميشه؟؟؟؟

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 19:17 توسط فافا| |